تبليغاتX
ستارگان پارسی
اینم ازمحصول برداشتیمون
product

نخود کشور رو ما تامین کردیم.

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 19:21  توسط   | 

استراحت بعد از کار
friendly

همه رو معرفی کردم   این آخری خودمم - خرداد ۱۳۸۶

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 18:55  توسط   | 

جمع دوستانه
friendly

به ترتیب ازراست به چپ: محسن ر - مهندس چراغی - مهندس میرزایی - رضا د. اونیم که پشت تصویره  سجاد س.  مرکزتحقیقات سرابله

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 18:43  توسط   | 

آخیییی
bird's egg

مرکز تحقیقات کشاورزی «سرابله»

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 19:9  توسط   | 

واااااای
memories

محسن.ر  در نقش یک شرور     مرکز تحقیقات کشاورزی «سرابله»

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 18:44  توسط   | 

farm
view
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:31  توسط   | 

وجین
implant
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 11:21  توسط   | 

دوستان خوبم
my friends

رمضان ص، احسان ر        دفتر مدیر آموزش      ۲/۲/۱۳۸۶

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 4:23  توسط   | 

http://i.turboimagehost.com/p/310218/IMAG0006.JPG.html

http://i.turboimagehost.com/p/310220/IMAG0007.JPG.html

دوشنبه ۳/۲/۱۳۸۶    مرکز تحقیقات سرابله     عملیات زراعی

بالاخره نخود وجین کردنم یه کاره دیگه

حسین.ط (پیرهن آبی)            م.حیدر(نارنجی)           احسان.ر(اون یکی)

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 12:28  توسط   | 

پنجشنبه   ۱۷ اسفند ۱۳۸۵ - سرابله

http://i.turboimagehost.com/p/307264/07031103.JPG.html

http://i.turboimagehost.com/p/307265/07031104.JPG.html

http://i.turboimagehost.com/p/307266/07031102.JPG.htm

http://i.turboimagehost.com/p/307267/07031100.JPG.html

ببخشید اگه کیفیت عکسها پایینه اینا رو با موبایل گرفتم - اون روز میرفتیم مرکز تحقیقات سرابله واسه عملیات زراعی   آخ که چه چایی بیسکویتی خوردیم دور هم.

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 4:7  توسط   | 

یکی از بهترین دستان من(یادش بخیر این عکسو تو دانشگاه با موبایل ازش گرفتم)
one of my best friends
2 نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 1:0  توسط   | 

خاطره

يه روز داشتم شق ورق و اتوكشيده و دست به جيب از پله هاي دانشگاه  بالا ميرفتم (با خودم ميگفتم خدايا يعني تو اين دنيا كسي هست كه از من خوشتيپتر باشه  )  كه ناگهان پام به پله گير كرد و ولو شدم رو پله ها، شما تصور كنيد، يه ميليون آقا اينور پله ها  يه ميليون خانم اونور پله ها، چه حالي بهتون دست ميده(به هر حال خدا نصيب نكنه) ولي با اين وجود خوب شد ميدونيد چرا؟ به دو دليل: 1 ) فهميدم خدا حواسش به من هست كه خيلي زود جوابمو داد  2 ) فهميدم كه بايستي بعضي وقتا به پايين هم نگاه كنم.

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 23:13  توسط   |