گونه هایم خیس،
هوا بارانیست،
جیر جیر ارسی پوسیده ی این کهنه غمخانه، همنوا با زوزه ی طوفان،
چک چک ناودانی سوراخ از باران،
و آهی مملو از یاس و سکوتی سرد بعد از آن،
پریشانم پریشانم،
حال دل طوفانیست، با این حال،
سپیده آمدنی است. ((م.حیدر))
وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاین دم که فرو برم برارم یا نه
(( خیام ))
و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
که عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود. ((منزوی))
شقایق
امروز دوباره دیدمت و .. دوباره عاشقم
امروز دوباره آه.. سوخت دقایقم
ای روشنای دل، فانوس دریایی
امروز دوباره طوفانو.. بشکسته قایقم
لیلای شیرینم، صد کوه می کنم
باور کنی همان مجنون سابقم
عاشق تر از عشقم، بازا پلاسیدم
آه ای بهار من، بازا شقایقم
م.حیدر
از عمر فقط بهار را می خواهم ******** و برایش انتظار را می خواهم
آن سبزه ی دلربای گلبرگ به تن******** آن غنچه وُ لاله زار را می خواهم
مرضیه ی حیدریان
متولد 1364 و فارغ التحصیل رشته ی حسابداری. با اینکه شاعر پرکاری نبوده ، در
همه ی قالبها طبع آزموده و معتقد است که می تواند درغزل حرفهایش را راحت تربگوید. ایشان درمورد هنرمی گوید: جان کلام را فروغ فرخزاد گفته و هنرتلاشی است برای نمردن. ذیلا" غزلی زیبا را ازاین خانم هنرمند ایوانی می خوانید:
زیبای من کی می شود کابوس زشتی را ندید؟
با شعر آیا می شود روزی به دستانت رسید؟
از انزوای خانه ام فهمیده ام این نکته را
باید به عشق دیدنت در جاده دنبالت دوید
هرم نفسهایت مرا ققنوس بودن می کند
با بال عشقت می توان تا آخر دنیا پرید
خورشیدک چشمان تو رویای فردای من است
کی می شود؟ کی می شود؟ با تو به این رویا رسید
گفتم برایت یک سبد لاله بچینم که نشد
آخر مگر که می شود گل را برای باغ چید؟!
برسنگ فرش چشم من روزی تو پا خواهی نهاد
آری طنین عشق را آن لحظه می باید شنید
به نام خدا
بادها عطر خوش سيبِ تنش را بردند
زخمها لاله باغ بدنش را بردند
نيزهها بر عطشش قهقهه سر مىدادند
خندهها خطبه گرم دهنش را بردند
اين عطش يوسف معصوم كدامين مصر است
كه روى نيزه بوى پيرهنش را بردند
تا كه معلوم نگردد ز كجا مىآيد
اهل صحراى تجرّد كفنش را بردند
دشنهها دوروبر پيكر او حلقه زدند
حلقهها نقش عقيق يمنش را بردند
چهرهها يا همه زردند وَ يا نيلى رنگ
شعلهها سبزى رنگ چمنش را بردند
بت پرستان ز هراس تبر ابراهيم
جمع گشته تبر بت شكنش را بردند
بادها سينه زنان زودتر از خواهر او
تا مدينه خبر سوختنش را بردند
يوسف، آهسته بگوئيد نميرد يعقوب
گرگها زوزه كشان پيرهنش را بردند
ازآقای صید رضا بخاطرشعرزیباشون ممنونم. یاد بگیرید شمام همکاری کنید.
« عشق پیشرفته Post modern love »
دلبرم قصد عزیمت به سوپر مارکت کرد
رژ لبهاش رو با رنگ لباسش ست کرد
بس که شیک و خوش لباسو خوش منظر بود
همه خوشگلان آن محله را ساکت کرد
میرفت مواد لازم بخرد!!
عصر بود و گشنه بود و هوس املت کرد
در راه به ناگاه به بوتیکی خورد
این شد که دلش هوای یک ژاکت کرد
داخل شد و لبخند زنان گفت سلام
پاسخش داد و رخش را نگهی صامت کرد
ازبخت بدم بود فروشنده جوان
نامرد همو عشق مرا ساقط کرد
آن مردکه ی هیز به مقصود رسید
عشق را دلبر من با دل او ریست کرد
این بود که روزهای بعد از آن هم
دلبرم قصد عزیمت به سوپرمارکت کرد
م.حیدر
«انا لله و انا الیه راجعون» درقفایش اگرخونابه گریه کنیم کفاف نمی دهد و حق مطلب ادا نمی گردد زیرا سخن ازکسی است که فقدانش جامعه را درسوگی عمیق و بهتی کمرشکن فرو برده است. نمی دانم ازکجا شروع کنم و چه بگویم، امروز به راستی واژه ها سرگردانند، کلمات ازپی هم نمی آیند،ازمرکب قلم اشک خون می چکد، جملات میل ترکیب ندارند و به نوشتن درنمی آیند، شاید کشش ترسیم مرگ آفتاب را ندارند و یا شاید نمی خواهند دررسای کسی بکارروند که توصیف چگونه زیستن و چرا رفتنش ازدایره ی توان بیان خارج است. سخن کوتاه کنیم، شرح هجران طاقت سوزدکترما بوالعجب کاری و صعب گفتاری است، او که چهره ی متبسم و خندانش زیبایی زندگی و طراوت بهارو حلاوت امید را به تصویرمی کشید و دلی درگرو عشق بی پایان به مردمش داشت بیکباره ازاین دنیای محنت زا بارسفربست و رفت و مردم این دیاررا درسوگی سوزناک و دردی جانکاه نشاند. انسانی دردآشنا و مردی بی آلایش، متخصصی حاذق و اهل تحقیق، فرهیخته ای صاحب قریحه و شورو شعور، با لطف طبع و حسن تدبیر، اندیشمندی با سلامت نفس و دربرابرکوه مشکلات به صلابت فولاد، خلاصه چه بگویم که نایی برای گفتن نیست. اما آن مهربان که اهل وفا بود با ما نامهربانی کرد زیرا که وداعش زود بود، او که با مردم و برای مردم بود چرا با مردمش ازنزدیک خداحافظی نکرد. آری، آری مردی که صدف وار،زبان درکشیده و طلعت و حشمت جهان فریبنده را به هیچ گرفته و چراغ معرفت دردست، کمرهمت به خدمت بسته بود، حکم ناجوانمردانه ی اجل سخت دل و سست مهررا با جان و دل پذیرا شد و درتنگنای خاک آرام گرفت، اما نمی دانم ما، خیل جان به لب رسیدگان زدست شده عنان که ازاین داغ، شعله ی استخوانسوزدردل داریم به کجا و به کدامین مامن پناه بریم، آری کسی که مرهم دلهای خسته و کلید دربهای بسته بود، نمی دانم با این همه تعجیل آهنگ کدام دیارنمود، آیا او نمی دانست که دردکشیدگان به امید دوایش، به دستان شفا بخشش همچنان چشم دوخته اند. پای عقل ازاین فاجعه درگل فرو مانده است اما ما به این امید زنده ایم که این یلدا را احسانی شورانگیزاست. (لازم به ذکراست که صدف، یلدا و احسان فرزندان دکترمحمد شوهانی هستند که نامشان درقالب ایهامی هنرمندانه برزیبایی این دل نوشته ی زیبا افزوده است.) « روحش شاد، یادش گرامی و راهش پررهرو باد »
1) قسمت شده اينكه من به دامي بخورم
يك عمرفقط چوب سلامي بخورم
اين چند هزارمين شب بيداري است
بايد بروم دياسپامي بخورم
2) من آب گذشته ازسرم مي گويم
من عاشقم احمقم خرم مي گويم
انگاركه چاره اي ندارم ديگر
من نام تورا به مادرم مي گويم
جليل صفربيگي
1) دستان مرا به زندگي بند دهيد
يك باربه من فرصت لبخند دهيد
عمريست دچارمرگ مغزي شده ام
اعضاي مرا به عشق پيوند دهيد
2) اي كاش كه نمره ام درآن ليست نبود
اينگونه تمام هستي ام نيست نبود
تقصيرتو بود و عشق پروسوسه است
خردا معدلم اگربيست نبود
صادق حسيني
(a درياي دو چشمم زرخت درمد بود
آن شب كه غمم با سبلان هم قد بود
خوش بود كه آمدي و اما افسوس
درقهوه ي چشمان تو فالم بد بود
(b رفتي زمن و دوباره من من ماندم
با فلسفه ي رفتن و ماندن ماندم
درنيمه ي شب بي رخ تابنده ي ماه
با تيغ و رگ و خون مطنطن ماندم
دو رباعي پيوسته از محمد حسن حيدريان
به نام حضرت دوست
صدفي سرشارازمرواريد
مرواريدها غلتان غلتان
دريايي اززيبايي، ازاميد
آواي شرشر
من مي گريم، غم دارم
مي گويند اشك تسلاي دل است
آسمان نيزمي گريد
چه با شكوه است
آسمان خود را درغم من شريك مي داند
چه سيلي شود اشكهايمان با هم
روانه مي سازيمش سوي يار
رودي كه اقيانوسش خواهد خورد
هرچه باشد اين رود اميد آخراست.
م.حیدر
در آبي بيكران چشمانت آنقدرپروازخواهم
كرد تااز چشمه ي روشنايي آن نوري را
براي زندگيم به ارمغان آورم.
م.حيدر
من تو ره دوس ودارم
جز تو كس نودارم
براي با تو بيدن
جان تو بيقرارم
آخه تو نفس من بيدي
قلبمو وه دزديدي
با خشكه هم نوشد
دست از سرت وردارم
حالا كه اصرار وه كني
دوهزارتومن وشد
نرخش همين بيد ديگه
كمتر از اين نوشد
زودتر اين پيل وده
تا كسي نوديده
اگه وبينن ويوگولنزجدگ
خاك وه چوك عاشق بيده
اين دويستي ره وگير
اين گوشه نداشته بيد
چون كه دوست ودارم
يك و هشتصد كافي بيد
ها درست وفهميدي
اين عشق برره بيد
تو برره هرچي ره
وشد با پيل وه خريد.
م. حيدر
جوانی و پیری بهارست و دی نه آن دی که آید بهارش ز پی
عزیزم بمون پیشم نرو از اینجا عزیزم
چون اگه بری تو من می افتم از پا عزیزم
با تو بودن اسه من مثل یه رویا می مونه
میبینم کابوس مرگو بی تو اما عزیزم
عشق من تویی تو عشقی عشقبازی با تو عشقه
زندگیم از عشق تو میگیره معنا عزیزم
جسمم از تو جون میگیره تپش قلب من از توست
داره عشقت قلبمو میکنه از جا عزیزم
عطر تو عطر نفسهات حس زندگی می بخشه
خونه از حرم تنت میگیره گرما عزیزم
آسمون چشم من ابری میشه با رفتنت
چرا پنهون میشی خورشید پشت ابرا عزیزم
تو الهه ی محبت تو خدای عشق هستی
که از عشق تو دل من شده شیدا عزیزم
گل لبهات اگه با تنها یه لبخند بشکفه
تو دلم هلهله ای میکنه بر پا عزیزم
با تو من غمی ندارم بی تو لبریزم از اندوه
باش با من تا که باشم از غم رها عزیرم
م . حیدر
مثل اول پاییزه
شاخ و برگ هستی من
زرد و پژمرده میریزه
اگه تو باشی کنارم
مثل آخر زمستون
شاخ و برگ و روح و جونم
میشه باز شکوفه بارون
اگه تو آتش عشقی
من مغ عشق تو هستم
تو بگو هرچی که هستی
من همونو می پرستم ((مادر))
م .حیدر
جانا بنشین دمی و بنگر گذران عمر را
کز بهر چه پیوسته در آن پیش رویم
مر نه اینست که مردن بود انجام همه
پس هدف چیست که در مهلکه ی خویش رویم
افسوس که چون گرگ به هر کار درآییم
افسوس که روزی همه چون میش رویم
جهد ما جهل بسیط است به مال اندوزی
ما که دانیم که آخر همه درویش رویم
م.حیدر
به نام خداوند خون خدا خدای حسین سیدالشهدا
حسینی که در راه دین و هدف مبارک سرش گشت از تن جدا
حسین است معنای اصل بشر حسین است مرئات اثنا عشر
خداوند ایثار یعنی حسین حسین است سالار هور و قمر
حسینی شو ای جان که راهی شوی سزاوار قرب الهی شوی
حسینی شو ای دل تو گر عاشقی که در بحر عشقش چو ماهی شوی
السلام علیک یا ابا عبدالله
یا که تا من زنده باشم
من میخوام که با تو باشم
نمیخوام از تو جدا شم
چون اگه از تو جدا شم
بهتره هرگز نباشم
لحظه ی شنیدن نه
از لبای تو فنا شم
اگه عشق ناقض عقله
اگه کودن شده باشم
یا اگه به چشم مردم
سوژه ی قهقهه باشم
به خدای اسمونا
واسه اینکه با تو باشم
تو غم دوریت نباشم
من میخوام دیوونه باشم
محمد.ح ۲۶/۶/۸۵
گفتم که چیست فرق میان شراب و آب
کاین یک کند خنک دل و آن یک کند کباب
گفتا که آب خنده ی عشق است در سرشک
لیکن شراب نقش سرشک است در سراب
![]()